سه شنبه 21 آبان 1387 01:33 ب.ظ
و ناکامیها با اینکه قلبم را می خراشند و درد را بر من مستولی می کنند ، نیکوتین را نیز در خونم حل می کنند،و زمزمه می کنند از چیزی و استرس را در وجودم می پرورند و ناخنهایم را از ته می تراشند و انرژی را در من رو به افول می برند
و دیگر خیلی مضحک است که بگویم من پر از انرژیم
آن لحظه به خودم می گویم من پر از تضادم و آزرده ام از این همه درگیری
من یک آدم بی هویتم
خون من سرخ نیست ،سیاه سیاهت،تیره مثل شب
و مینشینم تا بنویسم از دنیای پر از سکون و سکوت
از دنیای ترس ،از دنیای بیهوده
از زندان تن
از قفس بزرگ هویت های ناخودآگاه
و می نویسم ننگ بر من باد که اینچنین بزدلم
نوشته شده توسط : علی ک
یکشنبه 19 آبان 1387 11:16 ق.ظ
نوع مطلب : دست نوشته ها ،
وقتی درگیر غصه میشی
دیگه این قلم نای نوشتن نداره
تو دیگه درگیری
درگیر تضادها
بعضی وقتها هم ساکن ساکنی مثل یه جسم مرده
نوشته شده توسط : علی ک
یکشنبه 19 آبان 1387 10:00 ق.ظ
نوع مطلب : گزارش کوه ،
ارتفاع:2750 متر
تعداد: 16 نفر
سرپرست:آقای محمد کاظمی
راهنما:آقای سامان خلیلی
اطلاعاتی از ارفه کوه
----------------------------------
ساعت،سه و نیم صبح زنگ زد و من رو بیدار کرد
من هم اسماعیل رو بیدار کردم
نشستیم یه چایی خوردیم و ساعت 4:10 به سمت همزه کلا رفتیم
البته ساعت ر سمی حرکت 4 بود ولی با توجه به تجربیات قبلیم نسبت به گروه ارسا ساعت 4:10 حرکت کردیم و ساعت 4:50 مینی بوس رسید و ما به سمت ارفه کوه حرکت کردیم
و نکته این بود که وقتی داخل مینی بوس شدیم فهیدیم که به خاطر درزهای خیلی زیاد مینی بوس هوا خیلی سردتر از بیرون هست و بچه ها بادگیراشون در آوردن و پوشیدن
و من و اکثر بچه های گروه تا نصف بیشتر را تو چرت بودیم
و آقای کاظمی که ته مینی بوس 4 تا صندلی رو در اختیار داشت و بادگیر نورس فیسش رو پوشیده بود یکی از پاهاشو بلند کرده بود گذاشته بود رو بالای صندلی جلو و یه خواب توپ رو از سر می گذروند
و بعد هم که بیدار شد من رفتم جاش خوابیدم!






بالاخره ساعت 7:30 به ارفه ده رسیدیم و تا ساعت 10 با سرعت پایین راه رفتیم تا به محلی به نام میشکا چشمه رسیدیم و البته چشمه ای در کار نبود چون چشمه ی میشکا بود و نیز نقل است که تا 4 و 5 سال پیش آب باریکه ای در این چشمه جاری بود.
و ما صبحانه را در این مکان خوردیم و ساعت 10:30 دوباره راه افتادیم و ساعت 12:30 روی قله ارفه کوه بودیم.
در قله دو گروه کوهنوردی حضور داشتند که یک گروه از تهران و دیگری از همین مازندران خودمون بود که تهرانیها دیشب در قله بودند و و وقتی ما اومودیم در حال حرکت به سمت پایین بودند و هم استانیهای خودمون هم یواش یواش در حال حرکت بودند.
این گروه هم استانی که نمیدونم اسم گروهشون چیه ،سرپرستشون این پناگاه خوب رو در قله ارفه بنا کرده بود، او مردی قد بلند و سفید مو بود!
پناگاهی که وقتی توش رفتیم با بخاری که توش روشن بود اونقدر گرم و نرم بود که آدم دوست داشت دیگه خونه نره و همونجا بگیره بخوابه ولی حیف که25 دقیقه بیشتر روی قله نبودیم .







در قله اول یک عکس دسته جمعی گرفتیم و بعد حلقه ی اتحاد رو تشکیل دادیم وآقای کاظمی یادی از آقای سفیدگران کردند و به باد او و دیگر دوستان دقیقه ای سکوت کردیم وبعد سرود ای ایران رو خوندیم و
یاسمن هم شعری از فکر کنم مصدق خوند
و بعد وقتی بود برای استراحت و تنقلات خوردن و در این استراحت چند بار اسم چنگیز وطنی رو شنیدم که می گفتن هفته ی بعد گرامیداشتش رو قله ی عباس علیه که درست روبروی قله ارفه کوه بود و انعکاس نور امامزادش به ما می رسید
روی قله هوا سرد بود و کمی روی آن برف نشسته بود و توقف ما در اونجا کم بود و بالاخره ساعت 12:55 راه افتادیم و ساعت 2 نهار رو در میشکا چشمه خوردیم
و ساعت 2:20 راه افتادیم و ساعت 3:40 در ارفه ده بودیم و به سمت بابل حرکت کردیم






نوشته شده توسط : علی ک
سه شنبه 14 آبان 1387 08:14 ق.ظ
نوع مطلب : دست نوشته ها ،
آیا این زندگی پوچ ارزش این را دارد تا بهم پشت کنیم و بترسیم از احساسی مبهم
آیا این زندگی اینقدر ارزش دارد تا به هم از پشت خنجر بزنیم.
ای زندگی بی معنی!
آیا این زندگی اینقدر ارزش دارد تا سعی کنیم دیگران را در چنگ گیریم
و وقتمان را به بطالت و بیهودگی بگذرانیم و خوشحال باشیم که زمان داره میگذره،
همون بهتر که بیکار گوشه ای بنشینیم و خمار باشیم و آیا
زندگی آنقدر سرد و تاریک نیست تا حداقل سعی کنیم تاریکتر از اینش نکنیم؟
نوشته شده توسط : علی ک
شنبه 11 آبان 1387 03:28 ب.ظ
نوع مطلب : خبر ،
آموزش مقدماتی پزشکی کوهستان در مباحث سرمازدگی،گرمازدگی،هیپوترمی،بیماریهای ارتفاع،آفتاب سوختگی،برف کوری،صاعقه و.... با حضور پزشکان تیم ملی دکترعلیرضا بهپور و دکتر مساعدیان در کانون امام خمینی بابل با حضور حدود 70 نفر از گروه های مختلف بابل از جمله آرش،آرش کمانگیر،شقایق،طبرستان،بابل،ادیسه و ...تشکیل شد.
این کلاس را جامعه کوهنوردان بابل با همکاری آقای لقائی برگزار کرد.



دکتر حمید مساعدیان

دکتر علیرضا بهپور

نوشته شده توسط : علی ک
چهارشنبه 8 آبان 1387 09:45 ق.ظ
نوع مطلب : گزارش کوه ،
قرار بود صبح ساعت 10 راه بیفتیم به سمت کلاردشت و شب و تو جنگل بگذرونیم
اما به دلایلی ساعت 1 حرکت کردیم
و به خاطر هوای بد شب مانی در جنگل کنسل شد و برنامه این شد که در رودبارک شب رو بگذرونیم
ساعت یک حرکت کردیم و در بین راه راننده به عمو عبداله گفت که ترمز بریده و...
ولی چیزی نشد ما سالم به کلاردشت رسیدیم و هنوز زنده ایم
و بعد ما با ماشین تا دم مکانیکی رفتیم و بقیه راه رو با نیسان به رودبارک رفتیم



شب خوبی بود عین بچه های خوب و متفکر نشستیم شطرنج بازی کردیم و که هر دو در زمان بردن من ناجوانمردانه!بازی رو خراب کردند
و بعد همگی در اتاقی دیگر جمع شدیم و دوستانه صحبتی داشتیم و عمو عبداله دف زد و یک دوست که اسمش رو نمیدونم یک تصنیف زیبای مازندرانی خوند که من مدتی خمارش بودم بعد برگشتیم به اتاق خودمان
که در آ من و محمد رضا و سعید و مهدی بودیم و همایون که سنش خیلی کم بود و به خاطر ماجراهای ترسناکی !!! که تعریف می شد رفت پهلوی باباش
و بالاخره ساعت 10 شب خوابیدم تا ساعت 4 با انرژی پاشم
ساعت 4 عمو عبدالله بیدار باش داد و بعد خوردن صبحانه ساعت 4:30 حرکت کردیم و ساعت 5 در محل بودیم و جنگنل نوردی ما به سمت نمک آبرود شروع شد




و در حدود نصف راه هوا بارونی بود و زمین گلالود و سر سوری که باعث شد در زطول مسیر یک بار سر بخورم البته نسبت به تجربه های قبلی در گل پیشرفت خوبی برای من بود
و بالاخره ساعت 4 به نمک آبرود رسیدیم




و به به بعد یک جنگل نوردی پاک سر از چه محیط ناپاکی در آوردیم!!!
محیط پر قلیون و دود
به به چه صفایی!
30 دقیقه اونجا بودیم و بعد با تله کابین اومدیم پایین
شانس با ما همرا بود چون با این بارونی که بود زمین گلی گلی بود که تا رسیدن به پایین باید کلی تلفات می دادیم
ولی تله باز بود ما به راحتی اومدیم پایین
و لباس و جوراب خیسم رو عوض کردم
و بچه های قم با ما و ما با بچه های گل قم خداحافظی کردیم
و به سمت بابل راه افتاتدیم
و من و وحید تا اول آمل کف اتوبوس نشستیم
و بعد آمل هم که از خستگی کامل بییهوش بودم









برنامه ی خوبی بود
نوشته شده توسط : علی ک
سه شنبه 7 آبان 1387 08:26 ق.ظ
نوع مطلب : دست نوشته ها ،
وجود هایی مبهم در سکوتی سرد و ماتم زده به دنبال صدایی مشترک و مبهم می گردند
و قلبها در پی وجودی خود را به آتش می کشند
و وابستگیها شروع می شود و عشق چون ققنوسی از خاکستر خویش سر بر می آورد!!!!!!!!
ولی براستی که اینها چیست؟
نمی دانم احساس چیست؟
سنگینی یک علامت تعجب را بر وجودم حس می کنم
ما دوست داریم همدیگه رو دوست داشته باشیم
برای چی؟
عشق چه مفهومی می تونه داشته باشه؟
چی میشه که وقتی انسان عاشق میشه به در و دیوار نمی زنیه تا از نبود معنی آن زجر بکشه؟
شاید سنگ بودن بهتر باشه؟
یا شاید رئوف بودن؟!
اصلا در این دنیا این حرفها چه معنیی می تونه داشته باشه؟
اصلا وقتی پول نداری..!!!!!!!
و هزاران سوال بی جواب دارم که شاید همیشه بی جواب بماند
نوشته شده توسط : علی ک
پنجشنبه 2 آبان 1387 07:46 ق.ظ
نوع مطلب : دست نوشته ها ،
من روزهای روزهای سرد را از روزهای گرم بیشتر دوست دارم
و لبهای بی جنبش را بیشتر از لبهای متحرک
و صورتهای تلخ را بیشتر از صورتهای گشاده
من دوست دارم روزی تلخ و گزنده در گوشه ای ،روزهایی را ببینم که در نفس خود هیچ معنایی نداشته بودند
دوست دارم با خیالی آسوده دنیا را پشت سر بگذارم
(N)
نوشته شده توسط : علی ک
شنبه 27 مهر 1387 09:08 ق.ظ
نوع مطلب : عکس کوه ،
چهارشنبه 24 مهر 1387 05:16 ب.ظ
نوع مطلب : در مورد کتاب ،

زمانی که صعود می کنی ، خود را با احساسات و ادراکات شخصی مشغول کن.پشت سر دیگر سنگنوردان حرف زدن ، برای اینکه موقعیت بهتری بین آنان پیدا کنی ، مانند ورود به یک کوچه بن بست است.چرا که شاید تو قادر باشی حقیقت را از دیگران پنهان سازی،ولی به خود دروغ گفتن ، ثمره مثبتی ندارد.به یاد داشته باش،نظر شخصی خودت اثر مثبت بیشتری در بازده تو دارد تا گفته دیگران.
سعی کن تا جای ممکن به سنگنوردی جنبه ی مثبت دهی.اگر هر دفعه فقط یک درجه مشخص را در نظر داری و صعود می کنی ،خود را وابسته به یک جنبه ی کوچک این ورزش می کنی.قهرمان جهان نیز مانند هر یک از ما همان تعداد روزهای ناموفق را پشت سر می گذارد.اما او این را یک ایستگاه لازم برای پیش برد تواناییهای خود تلقی می کند ; و نه بع عنوان یک فاجعه .هیچ چیز در این کتاب نمی تواند از یک مبتدی ،یک قهرمان بسازد.اما این تفاوت را دارد ، که که وقتی فردی تمایل به انجام یک صعود در حد مرز و توانایی اش ،یک صعود دشوار ،جدید و پر هیجان را دارد و یا اینکه فقط آرزوی آن را .چه بسا که این صعود را فقط در رویا می بیند.این تفاوت فقط به فاکتورهای بیان شده بستگی دارد.فاکتورهایی مانند اعتماد به نفس ،انگیزه و خودنگری.به خاطر بسپار که بهبودی این فاکتورها،همانقدر زمان می برد که تمرینات بدنسازی مستلزم صرف وقت و انرژی است.
صعود مسلط-ترجمه و تالیف:فرید اسلامی مهدی
نوشته شده توسط : علی ک
چهارشنبه 24 مهر 1387 05:14 ب.ظ
نوع مطلب : دست نوشته ها ،
من یک آدم کثیفم!
شاید یک آدم باید خیلی شجاعت به خرج بده که بتونه این جمله رو بگه
ما هر روز فقط بلدیم به خودمون حق بدیم
حق با من بود
یه کم رک و راست بیام بگیم که خیره شدن چشمهامون و مات شدنهامون از خستگیه
از عقده هامونه
هنوز طعم یه محبت واقعی رو نچشیدیم و در دام توهم ها فرو رفتیم
هر روز از مکانی به مکان دیگر و هر روز هدفهامونو عوض می کنیم
هر روز خودمون به دام محبت های دروغی می اندازیم و می خواهیم دیگران را غورت بدهیم و همه چیز رو همراه با محبت هاشون به چنگ بیاریم
هنوز بدبختیم
بدبخت بدبخت
خبلی بدبختیم تا بی نهایت
شاید شجاعت بخواد
نوشته شده توسط : علی ک
سه شنبه 16 مهر 1387 01:15 ب.ظ
نوع مطلب : دست نوشته ها ،
روبروم یک دایره رو می بینم که هیچ سوراخ و روزنه ای در بدنش نیست
هیچ راهی برای پریدن از این دایره جهنمی به بیرون
نمیدونم آیا ما اختیاراین رو داریم که بالاخره روزی ازاین دایره به بیرون بریم و به سوی آزادی پرواز کنیم
آیا میتونیم ازمحیطی که دراون تربیت شدیم و از اون جوری که تربیت شدیم پامون رو فراتر بذاریم
و از بند تربیت آزاد بشیم وتریبیتی جدید رو بنا کنیم
آیا قدرتشو داریم آیا آگاهی داریم آیا امکانات داریم
آیا یه بدبخت مفلوک زده و گدا میتونه به چیزهای بالا فکرکنه یا اگه فقط دیگه بدبخت نباشه براش کافیه حتی اگه این خوشبختی مالی رو در ازای پستی به دست آورده باشه؟
آیا میشه پامون رو از درون دایره ی قوانین و تربیت اجتماعی بیرون بذاریم
آیا میشه؟
همه چیزو یه دایره می بینم ، ارتباط اجتماعی،تربیت،رشدو....
البته اینرو انکارنمی کنم که نسبت به قبل در دایره های بزرگتری پرسه می زنیم.
نوشته شده توسط : علی ک
چهارشنبه 10 مهر 1387 08:10 ق.ظ
نوع مطلب : دست نوشته ها ،
یادش بخیر قدیما که ۳-۴ ساله بودیم یه جعبه بر میداشتیم چند تا آدامس و لواشک 5 تومنی ها می ذاشتیم روش و می رفتیم سر کوچه تا پول در بیاریم!
ولی تنها چیزی که آخر بدست می آوردیم یه شکم سیر و یه روز خوش پر از قاقا لیلی بود!
جهنم و ضرر!!
حالا هم که بزرگ شدیم و 20 ساله!
و تازه یواش یواش داره یادمون می افته بله،داریم بزرگ میشیم و هنوز داریم جیب خرجی می گیریم.
آدم یاد داداش سیا می افته که هی مامانش داد می زنه: ذلیل مرده آخه کی آدم می شی؟
و البته با این کاراش نشون میده از خداشه که بچش آدم نشه!!!
و یکی رو داشته باشه تا همینجوری هی پشت سر هم و بدون امون بزنه تو سر بدبخت ذلیل مرده داداش سیا.
هی این داداش سیا احساس حقارت بکنه و هی خیال کنه هنوز اون بچه ی دست و پا چلفتی مامانوئه.
حالا هم که 1 قرون به ضرب و زور جمع کردیم و هر چی فکر فکر می کنیم با این ژول چیکار کنیم چیزیبه فکرمون نمیرسه.
شیطونه میگه به یاد قدیما بریم یه جعبه با این پول قاقالیلی بخریم و یک سال بدون دلهره همینجوری قاقالیلی بخوریم.
یک سال تموم
شما راه بهتری دارید؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط : علی ک
شنبه 6 مهر 1387 02:09 ق.ظ
نوع مطلب : دست نوشته ها ،
خیلی جالبه
یا شایدم دردناک که آدم نتونه اونجوری که می خواد باشه
بعضی یا شاید اکثر آدما نمی تونند اونجوری باشند که می خوان و اینقدر غصه می خورند تا بمیرند
ولی ما هم زیاد فرق نداریم چون خودمون نادرست بودن خودمون قبول کردیم و پذیرش و سعی در تغییر دادنشون نمیدیم و دیگران اونقدر ما رو حرص میدن تا بمبریم
هی دنیا وقتی تو هنوز نمی تونی سرتو بالا بگیری و زل بزنی تو چشمای آدما و خیلی باجسارت بگی که برن گمشن
و سرتو پایین نندازی تا با یک لبخند وقیحانه ی سازگارانه ی اجتماعی اونا رو تایید کنی
معلوم چه بلایی به سر ما میاد
تو میدونی؟
وقتی تو کوه بدون هیچ پشتوانه ای قدم میذازی و پشتت یه وسعت خالی و جلوت یه قله ی سر به فلک زده ، یاد چی می افتی؟
ترس ، اضطراب ،خفگی ،بی حوصلگی و همه روان نژندیهایی که تو زندگی عادی خواستیم از دستشون فرار کنیم
کوه مظهر پاکی و شجاعت و هشیاریه
وقتی بالای قله جایی که از همه جا بلندتره و در دایره ی هم بستگی دقیقه ای سکوت می کنی و باد صورتت رو نوازش می کنی ، انگاری دنیا یک دقیقه صلحو و آرامشو به خودش می بینه و بعد یک دقیه تو ناگهان حس می کنی این آرامش که مثل کوهی استواره دوباره به استرسی بر می گرده که قادر به تحملش نیستی
آره،این استرس ها و این فراز و نشیب ها رو دوست دارم
نوشته شده توسط : علی ک
شنبه 30 شهریور 1387 03:09 ق.ظ
این کتاب رو خیلی دوست دارم کتابی که آدمو خمار می کنه و اگه آدم بخواد می تونه راه آزادی رو توش پیدا کنه و کاری کنه تا بتونی مسوول تمام کارات باشی و به کمال آزاد باشی تا بتونی زمینو لمس کنی با تمام سختی هاش و با تمام تیزیهاش و تنهاییاش
این کتاب کتابی برای رسیدن به آسمان نیست بلکه کتابی برای درک زمینه و بخاطر همین خیلی دوستش دارم و به قول نیچه که هیچی ازش نمیدونم ولی این یه جملشو خیلی دوست دارم:روزی انکار زمین گناهی بسیار عظیم بود و روزی خداوند مرد و انکار کنندگان نیز و اکنون انکار زمین گناهیست بسیار عظیم
این کتاب یکی از کتابای خیلی خوب در زمینه ذن تبتی و روانشناسی بودایی که زحمت تایپ فصل اولشو خودم کشیدم
اسطوره ی آزادی
نوشته چوگیام ترونگپا
ترجمه ی شیوا رویگریان
از انتشارات کتابخانه ی سنایی
انتشار:1370


یادداشت مترجم
باستان را بشناسیم،زندگی راحت تر می شود،اندیشه های باستانی چکیده ی رشته ی بی انتهایی از آزمون و خطاست.رویکرد همه جانبه یروانشناسی غرب به عرفان شرق و عمدتا به ذن و بودیسم به دلیل ظرفیت های پنهانشان ،در دو دهه ی اخیر پی آمدهای شگفتی داشته است.البته دکانداران نیز از این نمد کلاهی کرده اند:از work shop های فرنگی تا گروه درمانیهای وطنی تا دف و سماع صومعه داران_که مریدانشان مدعی اند به نگاهی خاک را کیمیا کنند.
کتاب اسطوره ی آزادی که بر پایه ی سخنرانیهای چوگیام ترونگپا در سالهای 1971-73 شکل یافته،مقدمه ای است بر روانشاسی بودایی و نیز مدیتیشن تبتی.
تورنگپا ، با زبانی ساده _که جد و طنز را به هم آمیخته_اساس و جوهر بودیسم تبتی یا در واقع آموزه های این دبستان عرفانی را برای مردم شهر نشین _که نژندی و پریشی،آسمانشان را از رنگین کمانها تهی کرده است_به گونه ای جامع بیان می کند.
حسن این کتاب در این است که خواننده از همان سطور اول در می یابد با شعبده،مرید بازی و بازیهای از این دست سر وکار ندارد . از وعده های رستگاری و آزادی در تعطیلات آخر هفته خبری نیست . راه عرفان موقوف هدایت است و شیردلی می طلبد که از بلا نپرهیزد.آتش روان نژندیهایمان بلافاصله بر ما گلستان نمی شود.از مسائل روزانه و پیش و پا افتاده نمی توان گریخت.فرزانه شوریده Crazy Wiseman با روزمرگیها آغاز می کند،بر قلب خود،و به صفای دل می رسد. و اگر خواست سر به تاق عرش هم می ساید...ترجمه ی این کتاب را به نیلوفر فقیه پیشکش می کنم
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده توسط : علی ک